هنوز هم...درد میکند
هنوز هم جایِ بوسه هایت که هرگز بر تنهایی گونه هایم نقشی نبست درد می کند!
بی تفاوتی چشمانت بر قامتم زخم می کشد، هنوز هم می خواهم ترانه ای از شوق در چشمانم
باشی و نگاهی از اشتیاق در سینه ام!
هنوز هم ...
خسته ام از خالی خیالم، که دست از تنهایی سینه ام بر نمی دارد و هر لحظه نشانم می
دهد، روزهایم گذشت، بی وقفه و بدون هیچ رنگی که در آن آرامشی از عشق پدیدار شود!
می سوزم! چون شمعِ گمنامی که در برابر تلالو درخشان خورشید، رقص بی رمق و بی جانی
دارد.
چقدر خسته ام از فشار بی امانِ بی مهری و یاس، که چاره ای به جز سرکوب هر احساس و
تمنایی در من نمی گذارد!
چه راحت سال های عمرم یکی پس از دیگری بدون لمس بارانی هیچ احساسی که مرا مانند من
دوست بدارد، به دست بی امانِ بی نهایت سپرده شد!
چه راحت دیر گشت، برایِ چشمانم عاشقانه سرودن!
در کنج تنهایی خویش، با یادت، تنها با یادت، بر لوحِ بی رمق و بی جان سینه ام نوشتم
و فرو خوردم!
به راستی دلربایی، زیبا تر از نوشتن بر صفحه ی بی جان کاغذ نبود؟؟؟!!!
چرا من بی وقفه، بدون آنکه لمسی از حضور تو بر آتش سینه ام سایه افکن شود با تنور
قلم بر بی کسی ام تافتم و تافتم ...؟ و امروز با تمامیِ هجوم واژه هایم، باز هم به
تنهایی قدم نهادم!
چشمانم از بی کسی لحظه هایم لبریز شده و نمی فهمم چرا و به چه جرم ناکرده ای سزاوار
این همه تنهایی شدم؟!!!
می دانی،
هنوز هم جایِ بوسه هایت که هرگز بر گونه هایم نقشی نبست درد می کند!
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
عالی بود
لحظه ای به دستانت نگاه کن
چه ساده میشود زیبا نگاه کرد